/BR>

The elixir of love : نوشداروی عشق

A window to my inner world and may be yours : قاب کوچکی از دنیای درون من و شاید شما










 

 

این عشقِ پاره پاره که آغوشِ غریبه گرمش میکند را، من باید چه کنم؟

این چشم سیاهِ سیل زده را که همیشه میراند از تو، من باید چه کنم؟

این دل که وحش و وحشت را با تو آموخت، من باید چه کنم؟

این من را که هم هست و هم نیست ...

                                   که هم میداند و هم نه ...

                                                   که هم زنده است و هم مرده ،

 

 

من باید چه کنم؟؟؟

 





نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








بازگشته ای به این خانه که باز قدیمی شده است ...

قدیمی شده است و غبارش یک هوا بوی خانۀ کودکی ات را در کنج قدیم تهران میدهد ...

این تومور غربت هنوز نکشته ات و تو هنوز لجوجانه اینجایی ... اینجایی و هنوز واج که چرا؟!

بازگشته ای و همسایه هایِ شیرینت را که میجویی باز میبینی که خانه راست و دروغ ندارد، وقتی چند صباحی نیستی عالمت هم نیست میشود ...

دلت که تنگتر شد هوای آه کشیدن میکنی ... هوای آواز خواندن به زبان پدری ... هوای باز کردن مفاتیح را که چندیست دستانت فراموش کرده اند ... هوای طلاییِ امامزاده صالح، بدونِ شلوغیِ میدان و نگاههایِ کنجکاو که هویتت را میپرسند ... هوای تلسکیژ دربند که چون دخترِ بزرگی بودی باید تنهایی سوار میشدی و آشها و دوغهایی که چون دختر بزرگی بودی باید با همه سهیم میشدی ... هوای کلیسای حوالیِ حافظ که سپیدیش را از کودکی با مادربزرگ پیوند میدادی ...

سرت که پر از خاطره شد، زمان میماسد ... قلبت دو تا یکی میزند و دلت مادرِ بیگانه زبانت را میخواهد ... مادری که دیگر مادر ندارد و تو باید برایش مادری کنی ... مادری که صباحیست تو زبانش را با او سهیم شده ای و او تازه دریافته عشقِ تو را و شاید میزانِ فهمت را از جزیرۀ خاکیش آن وَرِ آب که بوی خانه و خانواده را برایش دارد ...

نفس که پایِ اشکِ ناریخته به شماره افتاد، چشمهایت را و دهانت را میشویی و خاک را از روی برگه های تنها سه، چهار کتابی که به زبانِ کودکی ات قلم خورده اند و تو با لجاجت آنها را بارِ خود کردی، پس میزنی ... میخوانی و غمت میگیرد وقتی میبینی زبانِ کودکی ات هم دیگر برایت سازِ غربت میزند ... راست میگوید، لبانت که جز ماهی یکی دو بار بیشتر نمیسازد با او!

آمده ای که باز یک گاه پاره از زمان اینجا بمانی و سلام کنی به خواسته های دلِ تنگت که همزبانِ کودکی میخواهد ...








نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








  •  بارون، بارونه ....   

                                  پشتِ قابِ شیشه ای پنجره

                                                     و

                                       پشتِ قابِ دلِ من ....


  • بازهم این دل لبریزه،

                                گوش که نیست ...

                                                          بگذار بنویسه!

 

 

 




نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








روزی که تو را برای اولین بار دیدم نمی دانستم که وجودت نفَسِ فردا را برایم خواهم آورد.

امروز که من رویِ زمین نشسته ام دستهایم بالهایِ‌ تو را میبافند به امید پروازی که نامِ تو را میخواند.

این دستهایِ کهنه برایِ حفاظت از تو خود را تا به اینجا کشیده اند و من تازه به امیدِ ناامیدیهایِ دیروز رسیده ام.

اینجا که خطهایِ سیاهِ زیرِ چشمانم را سفید میکشد تنها پنجرهء نیم گشادهء این وجودِ خسته است و من امروز به باغبانیِ این باغچهء‌ خشکیده خواهم نشست.

صدایم که تا دیروز صدا نبود هنوز هم صدا نیست اما چه باک، که فردا فریاد را خواب میبیند و من به روشنایِ خوابها بود که تا به نیمهء این شب رسیدم و راه بسیار است تا سپیدهء پسِ این شبها...

راه از اینجا پابلندی میکند تا به ابد و من دست بلند میکنم تا به خدا ... خدایا اگر هنوز هم سایه ات رویِ بیابانِ وجودِ من میرقصد من به انتظارِ سازِ سازش هنوز هم اینجا ریشه انداخته ام....





نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








اینهمه سال که چشمانم را پایِ حوضچۀ قدیمی مادرجان شستم چشمانم را آبی کرد...

توی آبیِ چشمانم هنوز هم ماهیِ قرمزِ سالِ ۶۰ میپلکد ٬ زیرِ سایه هایِ مژه هایم را که خط بکشی میتوانی تفاوتِ دو عکسِ دیروز و امروز را ببینی (راهنمایی بهتر از این میخواهی؟ بدو تا تاریخِ مسابقه نگذشته!)


نگاهها را که پس بزنی من هستم و تاریکیِ شرقیِ‌ چشمانم ٬ سالها را که پر بدهی تو هستی و ماهِ غریبِ غربت.

صدایِ آشنایِ غریب می آید ٬ لحظه خوراک گذشته میشود ٬ خواب دیگر مستحب است و غسلِ کابوسها واجب (امر از من... و تو واجب است همپایِ من بدوی! اینهمه کتابهایِ ملا نشان را برایِ همین وقت خواندم تا همه چشم جز این کور شد!)

هنوز پایِ حوض مادرجان الک دولک بر پاست....‌






         آویزه:

  • دلم تنگ شده بود برایِ تنها خانه ام در غربت و قلمم هم به همراهش
  • باز آمدم تا بروم اما کی٬ از من نپرسید
  • این سلامِ آخر را میگذارم تا جایِ هزار نقطه چینِ خالی را پر کند



نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٩ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








به احترامِ خاموشیِ کلمه...

اینجا سخن ته ماندۀ لحظه هایِ سیاهیِ گونه هایِ منند که خودخواهانه راه به سویِ زمان و مکان و موجودیت پیدا میکنند.

بخششی که من از تو خواهانم نه از رویِ گناه است و نه از بیگناهی که این کودک سالهاست که آشفتهء بلوغِ ناخوانده است.

سیگار و قهوه و تلخ و شیرین ، این نگاره های عقول و هنرمندی که نه از بالایِ سرم میگذرند و نه از زیرِ گوشم، هنوز هم لحضه را دیکته میکنند و من میدوم پیش پیش به مثالِ همیشه.

دست بردار از این دل و ذهن که هنوز گیجِ دروغِ روزهایم هستم که می آیند و میروند از پیِ اینهمه سال که هنوز چیزی نیستند و بیست و پنج را زیرِ گوشم هِی هجی میکنند تا ببینند کِی بینِ ابروهایم چروک می افتد.

این داستانِ گذشته نیست که اشکهایِ خاموش و نادیدهء امروزم میگویند ... این داستانِ فرداست و فرداها.

بیا ... بیا و حلقه هایِ سیاهِ زیرِ چشمانم را بشمار که هر روز صورتم را رویشان میکشم و میدوم به آغوشِ غربتهایِ تازه تر.

اینجا و آنجا که ندارد ، همیشه تقصیر از من است ... خالی .
..




نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۸ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








اینهم نتیجهء سکونِ گریه ها

اینهم نتیجهء لجبازیِ دل و مهر

اینهم نتیجهء سنگیِ ما

اینهم نتیجهء تاریکیِ نگاه

اینهم نتیجهء فریادِ نهان

اینهم نتیجهء هر چه نتیجه

اینهم نتیجهء لجبازیِ من و من

.

.

.

اینهم سایه ها که دور میشوند !!!!!

 


Donya ro sarma zadeh

آویزه:

  • اینهمه که نوشتم و ننوشتم واسه من بود و خودخواهیم ... اگه اومدی و نبودم بدون که واقعاً نیستم! بدون که واقعاً واقعاً نیستم ...

  • این روزا کم کم داره یادم میاد که چطور یکی در میون نفس میکشیدم...

  • خوب بچسب به این دقیقه ها که رفتنشون اومدن نداره!!!  





نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٩ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








شانه هایت را که به شب تکیه داشتند فقط من بودم که میدیدم میلرزند ... و من چطور اینجا زندگی را میسوزانم لحظه به لحظه؟ چطور؟

حال که شب به شانه هایت تکیه دارد این منم که صدایِ قدمهایِ تو را میخوانم در نیمه شبهایِ تنهاییم  ای تک مردِ خدا...

خون که برایت خون نبود و آب هم که نه آب ... چشمانت هم هنوز با آن نگاهِ خاموش نماز گذارِ آنند که بود و هست هنوز ... مهربان ... بخشاینده ...

و این منم حبس در زندانی که پر است از شمعهایِ سوزانی که بازیچه‌ء دستِ بادِ دِلند!




نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٥ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








 

 

شمعِ وجودم را که روشن کردی ... پروانه در قفس محبوس ماند!!!

 

غبارِ سالها را که از رويِ دوشت پاک ميکنی ميماند همان دخترکی که کودکِ درونت است و گاهی در پيچاپيچِ وجودت هنوز هم ميلولد...

دوباره راه افتاده ای و پاشنه ميکشی رويِ سنگفرشِ خيسِ پياده روهايِ آشنايی که هنوز غريبند برايت و نگاه ميکنی به درختانِ عريانی که قرار است برايِ بيست و چندمين بار شاهدِ زنده شدنشان باشی...

عادتِ قديم را کنار گذاشته ای مثلِ هزار و يک عادتِ ديگر اما هنوز هم همان دخترکِ اسفندی هستی!!!

چشمهايت که يک به يک ميخندند ... نوبتی ... تو فکر ميکنی باز که پسِِِ ِ اينهمه قدم زدن در روشن و تاريک تو هم در خودت در غربتستانی و هم در حقيقت ...

باز هم سالروزِ ديگریست که ميگذرد در روزهايِ فراموشيِ تو !!!

 

 




نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱٧ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |








ش ش ش ش ...

 

گاهی سکوت تمامِ چيزيست که ميخواهی بگويی ...

سکوت تنها زبانِ مشترکِ انسانهاست !!!




نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٦ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط ونوس این عشق است که مرا بالِ پرواز دهد () |